تبليغاتX
ناز نسیم
ناز نسیم گزیده ای از مجموعه اشعار داریوش راشدنسب است

ای بلور اندام پیکر چون پری بالا بلند

یک شکر بهر خدا در پیش روی من بخند

طاقتم طاق آمد از جور زمان دیگر تو نیز

بر زمینی سختم از قهرت مکوبان تخته بند

نازک آرای تنت رشک گل انگیزد که چون

بلبل طبع منش پرورده شوخی دلپسند

ترسم از مکر حسود و زخم چشمان عدو

زان تو را خوانم دعای حرز و سوزانم سپند

هفت رنگش در کمین باشد کمان آسمان

هان به نیرنگش نیاویز و به دامش دل مبند

هیچ پنداری بجز اندیشه عشقت مباد

...۱۹/۳/۹۰

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم خرداد 1390ساعت 9:22  توسط  راشد  | 

ساغری یا ساقی سیمینه ساعد از بهشت

کز تو مدهوشم، ندانم سر ز پا، دیر از کُنشت

سایه گُسترْ سرو بالای تو را نازم به سر

همسر رعنا قد  زیبا رُخ  حوری سرشت

خود چه پاداشی به احسان ای برات بی مثال!

چون تو بارآور نهالی تر به باغی کس نکشت

بـــا تــراز عالـم امــکان، تعـــادل شـد قرین

ورنه با رنجم نبودی گنجی بی چون پی نوشت

شُکر نعمت را فدایت جان و سر بادا که نیست

جز همینم سیم و زر در کیسه ای یا زیر خشت

گر پس  از این سر به طاق آسمان ساید رواست

هر که چون من راشدا دارد انیسی از بهشت

۱۷/۳/۹۰ 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم خرداد 1390ساعت 10:51  توسط  راشد  | 

پوپکی بودم تو گویی عُمر من یک روز و شب

دیده بر دُنیا گشودم با هزاران تاب و تب

نیمی از عُمرم عبور از یک شب تاریک بود

ماهی امّا بر سرم فانوس و ره باریک بود

مرز شب را می شکست او با اُمید و آرزو

بلــــکه با روزم ببیــــند نــــامُــــرادی عدو

تا حدود روزم آورد و غریق نور گشت

با فروغ روز روشن، از نگاهم دور گشت

گوئیا با خویشتن از پیش پیمان بسته بود

تا طلوع روز پاید، بعد از آنرا خسته بود

با نگاهی خسته هنگام وداعم داد اُمید:

" هر که شب را تاب آرد، صبحش آید پیش دید"

ماهم اینسان تا برآید آفتاب، همراه بود

بعد از آنم رهنما پیوسته خود با راه بود

چونکه داد او مژدگانیم به روزی عنقریب

لاجرم دیدار خورشید سعادت شد نصیب

آفتابی از کران آسمان رُخ برنُمود

کز طلوعش روزگارم روشن آمد، هرچه بود

تا به مقصد ره سپارد راشد عُمری با شتاب

منّت از مهتاب دارد، همّت از این آفتاب

۱۰/۳/۹۰ برای همسر عزیزم کژال

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم خرداد 1390ساعت 14:8  توسط  راشد  | 

 

 از پس این مرگهای ناگوار

 باز هم روی زمین

 زیر سقف آسمان

 روحمان در کالبدهای دگر

 بار دیگر زندگی خواهیم کرد.

 زندگی هامان سراسر رنج خواهد بود،

                                                رنج

 هیچ امَا چاره ای هرگز نبوده، نیست هم.

 آدم و حوای دیگرگونه ایم

 با همان تاوان عشق

 و بهایی که برای زنده بودن می دهیم

 تا کمالی را فراچنگ آوریم.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم خرداد 1389ساعت 12:57  توسط  راشد  | 

هرگز پدر چنانکه بشاید مرا نگفت :

 " هان ای پسر به هوش !

                               که ترفند روزگار،

هر لحظه جلوه ای دگر آغاز می کند،

وین نقش نوپدید که دارد به شعبده

خود از پی تباهی تو ساز می کند. "

او رفت و سر نهاد.

من ماندم و سیاه ترین طرح روزگار،

اما نه در غبار

                 که در بطن 

                                نوبهار !

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم خرداد 1389ساعت 9:43  توسط  راشد  | 

بی برگ و بار

شاخه ی از ریشه ها جدا،

افتاده در مسیر شتابان جویبار،

اینگونه روزگار بسر مبرم من

                                       آه!

**

از آسمان به زیر،

شبی باژه گونه بخت،

پا در نشیب راه نهادم چنان شهاب،

وینک سیاه و سرد

                    یکی سنگریزه ام

                                  از قله ها بدور

                                           در ژرفنای چاه!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم خرداد 1389ساعت 9:18  توسط  راشد  | 

پیش عشقت نازنین تا جان من تسلیم شد

هر چه خوبی بود و پاکی با دلم تفهیم شد

خام بودم، روزگارم پخت و اینک آتشم

سوختن در مکتب عشق تو‌ام تعلیم شد

از تو در قلبم فروزان آفتابی شد کزان

روزگار تیره ام روشن تر از تقویم شد

ریشه هایم خشک بود و تا نسیمت بردمید

ابرها بین زمین و آسمان تقسیم شد

چون کویری تشنه بود آغوشم ، از عشقت ولی

مهر باریدن گرفت و چشمه ها تقدیم شد

از نوازشهای گرما خیز دستانت به اندامم ببین

زخمهای کهنه ام بی مرهمی ترمیم شد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389ساعت 9:13  توسط  راشد  | 

من در آغوش تو دریای نوازش دیدم

از سراپای وجودت گل خواهش چیدم

چشمه ی چشم تو از عاطفه لبریزم کرد

بستر موج شدم،غوطه زدم، رقصدم

دوش از جام تو من آب بقا نوشیدم

تابش روح تو آورد بهاری همه سبز

تا من از سنگ سیه سایه ی تن روئیدم

نفس گرم تو آوازه ی پروازم داد

بال گستردم و تا اوج فلک تازیدم

ذره ام خاک نشین، با تو ولی خورشیدم

عطر اندام بلورین تو گل داد سحر

من سراسیمه نسیمی که ترا جوئیدم

به تمنای تو از خار کشیدم خواری

وای بر من که خطا کردم و گل بوئیدم

ریشه ی باغ بهشتی تو، نمی فهمیدم

تلخ کامیم اگر دوری دیدار تو بود

ره به کندوی عسل برده، لبت بوسیدم

بی تو افسرده اگر با دگران پژمردم

با تو چون غنچه شکفتم، همه تن خندیدم

بخدا بی تو من از هستی خود نومیدم  
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389ساعت 8:48  توسط  راشد  | 

ای ریشه وجود تو اینک دویده سبز!

آیا شکفته قلب تو هرگز شکوفه وار؟

در معبر نسیمی از انفاس روح عشق

هرگز گشوده دست تو آغوش روزگار؟

                 " در گرگ و میش بیشه ی تب کرده ی بلوغ "

آیا شنیده گوش تو نجوای شبنمی

جوشیده از طراوت هنگامه ی سحر

بنشسته بر لطافت گلبرگ سینه ات

تا از رموز هستی خویشت دهد خبر؟

                   " زآئینه ی قلب تو و خورشید پر فروغ "

در پاسخ ستاره چشمک زنی بر اوج

درک صریح خنده ی مهتاب نقره فام

در شهپر حریر پر احساس یک صداست

تا بشکفت شکوفه ی خورشید از این پیام :

                   " اینک تو را صدا زده ام خالی از دروغ "

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1389ساعت 8:17  توسط  راشد  | 

خداوندا گناه از من که دیده است؟

کسی از من ستمکاری ندیده است

چرا باید ببینم تیره بختی!؟

که این اندازه بار غم کشیده است؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389ساعت 8:37  توسط  راشد  |